عبد الرزاق اللاهيجي

9

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

بود معدل گردون « 1 » ز بس كجى و خلاف * بسان منطقه « 2 » در پيش او گسسته كمر نه بىعلامت حكمت روان بر آب قضا * نه خود مخالفت قدرت تو حدّ قدر كمينه امت تو صد چو موسى عمران * كهين غلام جنابت « 3 » هزار اسكندر عقول كامله را از تو معنى عرفان * نفوس ناطقه را از تو داب خُلق و سير كمينه پايهء قدر تو موضعى كه ز عجز * بريخت در ره او جبرئيل را شهپر شبى كه برق تجلى به هفت چرخ زدى * اگر نسوخت چرا شد به رنگ خاكستر شبى كه آمده‌اى از برش ز كفّ خضيب « 4 » * فلك هنوز ز غم دست مىزند بر سر فضاى عالم قدس تو عرصه‌ايست كه نيست * در او خيال خرد را مجال راهگذر « 5 » خوش آن سفر خنك آن راه كز شرف بودى * مسافرش تو و مقصد خدا عروج سفر دليل جذبه و محمل قطار هفت فلك * پياده شاطر روح الامين براق استر چسان براق براقى چو باد در جولان * كدام مركب در ره ز برق چابك‌تر فلك به پيش دُمش گوى در خم چوگان * زمين به زير سُمش گرد در ره صرصر چنان سريع رجوعى كه هر كجا تازد * درآيد از ره پيش از خط نظر به نظر خور از مشابهت جبهه‌اش بلند اقبال * مه از مناسبت نعل او بلند اختر به زير ران تو آن باد پاى برق دواست * براق نام ولى برق سير و باد سير فلك ز زير سمش سرشكسته جست برون * از آن بود چو شفق دامن وى از خون تر سبك‌روى كه نيابد به قدر ذره گزند * چو نور باصره گر جلوه‌اى كند به نظر گه عروج به معراجت اى شه گردون * ز بس شتاب كه كرد از فلك چو برق گذر به غير يك پايش نارسيده بر گردون * كه از نشانهء نعلش هلال مانده اثر شبى برآمده بر دور آسمان و هنوز * دونده در پى او از شتاب شمس و قمر گواه سرعت او بس بود شب معراج * كه بازگشت و همان مىتپيد حلقهء در اگرچه بود بسى تند ليك ماند به‌جا * چو پا نهادى بر لامكان ز روى ظفر براق ماند و پر جبرئيل نيز بريخت * به موضعى كه به نعلين پاى رفتى بر سخن بلند شد اى فكر يك زمان بنشين * به عرض حال بياراى ختم اين دفتر بزرگوارشها واقفى كه چرخ اثير * چسان به مردم دانا به كينه بسته كمر

--> ( 1 ) - معدّل گردون ، معدّل النهار ، دايره‌اى فرضى كه كرهء فلكى را به دو نيمكرهء شمالى و جنوبى تقسيم مىكند . ( 2 ) - منطقه ، كمربند ، منطقة البروج ، دايره شكلى از آسمان كه شامل دوازده صورت فلكى ( 12 برج ) است و چنان مىنمايد كه آفتاب در يك سال از اين منطقه مىگذرد و آن در حقيقت مدار حركت انتقالى زمين را به دور خورشيد مشخص مىكند . ( 3 ) - جناب ، درگاه ، آستانهء خانه . ( 4 ) - كفّ خضيب ، ستاره‌اى در صورت فلكى ذات الكرسى . ( 5 ) - راهگذر ، عبور .